تبلیغات
عزم عاشق - ضریح خالی و این همه بی تابی...

 مهر 91

این افتخار نصیب من شد که در آن تاریخِ به خصوص، در قم باشم. اصلا به یادش نبودم. وقتی فهمیدم که رونمایی شده و من هم قرار است برای دیدنش بروم شوق عجیبی در دلم به وجود آمد. نمی دانستم با دیدنش چه واکنشی خواهم داشت. ساعت موعود فرا رسید. مدرسه ی معصومیه... چه جمعیتی... چه صف طویلی... همه ی اینها به دیدن ضریحی آمده اند که می دانند قبری در آن نیست... حتی می دانند که این ضریح هنوز از قم هم خارج نشده یعنی پایش هنوز به کربلا نرسیده ولی همه منتظرند. من هم منتظر بودم. با سختی به حیاط مدرسه معصومیه رسیدم. گام هایم با دلم حرف می زد. گویا هیچکدام تاب نداشتند! تا اینکه...

تا اینکه چشمم از حیاط به محوطه ی داخل مدرسه و ضریح مطهر افتاد. شش گوشه بود. از همان شکلی که فقط در عکس ها دیده بودم. باورم نمی شد! من یک شش گوشه را از نزدیک می دیدم! آنجا بود که سیل اشک امانم را بریده بود! سیل اشک برای ضریحی که می دانم خالی ست ولی نام حسین(ع) این همه متبرکش کرده بود. همان لحظه همراهم گفت: زیارت قبول! 

هر چه جلوتر می رفتم دلم بیشتر پر می کشید و اشک هایم روان تر تا اینکه دستم را به ضریح گرفتم و دورش چرخیدم. خدایا چه لحظات شور انگیزی بود! چه هدیه ی قشنگی خدا به من داده بود. همچنان در افلاک سیر می کردم که به زور خادمین از ضریح جدا شدم و به زمین خاکی برگشتم! دل کندن از آن ضریحی که می دانستم قبری در آن نیست چقدر سخت بود. هرگاه خیالم به سوی آن مزار پر می کشد تصوری از بَعدش ندارم. در راه چگونه خواهم بود؟ چگونه با آن روبرو خواهم شد؟ کنارش چه خواهم کرد؟ آیا توان جداشدن از آن را خواهم داشت؟ با چه توانی برخواهم گشت؟

نمی دانم...


 



تاریخ : چهارشنبه 13 آبان 1394 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : رها | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.